![]() |
![]() |
|
| ...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............ |
|
گاه ریتمی را که دوست دارم از دست می دهم. این ریتم دو ضربی را،
حضور ــ غیاب، کلام ــ سکوت. حالا فقط در یکی از این حالت ها دست و پا می زنم و به گونه ای بی انتها در آن سقوط می کنم: گفت و گویی گنگ، سکوتی ممتنع،نت هایی اشتباه. برای از دست دادن چیزی،باید اول صاحب آن بود.ما هیچ وقت در این زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچ وقت چیزی را از دست نمی دهیم.در این زندگی فقط باید آواز خواند،باید با غبار روان های عاشق مان از ته گلو، از ته مغز ،از ته قلب، از ته روح آواز بخوانیم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:5 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
امروز صبح از خودم می پرسیدم که به چه چیزی احتیاج دارم.شاید به
سکوت. به سکوتی که شبیه ساحلی شنی است و در آن تمام سخن ها،تمام موسیقی ها می تپد.من می نویسم تا به این سکوت دست یابم.فردای روز جدایی ات،فکر کردم که دیگر نخواهم نوشت.جدایی اغلب ما را به این حال می اندازد.جدایی ما را به سوی رفتارهای کودکانه می کشاند.در حالت مالیخولیا،چیزی کودکانه نهفته است.آدمی می خواهد زندگی را تنبیه کند چرا که فکر می کند زندگی او را تنبیه کرده است.پس مانند کودکان قهر می کند و بلافاصله بعد نمی داند چطور آشتی کند.من خیلی زود دریافتم دوباره بنویسم. ده سال دیگر، تو کجا خواهی بود.تو باز هم در سکوت خواهی بود.سکوتی که ساعتهای هر روزرا به خود آغشته کرده است،بی آن که با این ساعت ها بگذرد، بی آن که با این ساعت ها بگذرد،بی آن که با این ساعت ها بگذرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:41 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
در روزهای پس از جدایی ات،عکس هایت را نمی توانستم تحمل کنم.
امروز آن ها برایم بی اهمیت شده اند. اکنون بی هیچ تاثیری به آن ها نگاه می کنم. من نیازی به مدرک،اثر یا نشانه ندارم. تو هیچ وقت به من تعلق نداشتی. تو هیچ وقت به هیچ کس تعلق نداشتی. تو با تمام وجود،کسانی را که با آن ها آشنا بودی دوست داشتی. تو هیچ گاه در این عشق،آزادی درخشانت را از دست ندادی. از این آزادی،تصویری وجود ندارد. وجود چنین تصویری محال است. تو در این عکسها نیستی. تو در طعم زندگی من هستی. تو در انسانهای آزادی هستی که می بینم. تو در کلام یک شاعری. مثلا" حمید مصدق. شعر هایش در دم مرا به یاد تو می اندازند. در حقیقت تو بیشتر در این شعر ها هستی،تا در اندازه تصاویر:((ما نمی توانیم کسی را دوست بداریم،بی آن که بی اختیار بخواهیم او را در قلب مان جای دهیم.حال آن که بودن یعنی بخشش قلب به کسانی که دوست داریم بی آن که آن ها را به خود بخوانیم. و چگونه می توان تا ابد قلب را بخشید؟)) پاسخ این سوال را تو می دانی. پاسخ این سوال را همه می دانند. پاسخ این سوال،حفظ ابهام سوال در تمام طول زندگی است. پاسخ،پاسخ ندادن است. پاسخ،تا ابد در درون سوال ماندن است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 3:51 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
نورانی ترین لحظه های زندگی من لحظه هایی است که به تماشای تو
قناعت می کنم. این لحظه ها از تنهایی و سکوت ساخته شده اند.روی تخت دراز می کشم یا پشت میز می نشینم یا در خیابان قدم می زنم.دیگر به دیروز فکر نمی کنم و فردا وجود ندارد. هیچ کس را نمی شناسم و هیچ کس برایم غریبه نیست.این تجربه ، تجربه ی ساده ای است. نباید آن را خواست. زمانی از راه می رسد باید آن را پذیرا شد. روزی تو دراز می کشی ، می نشینی یا قدم می زنی و همه چیز به راحتی به سراغت می آید. دیگر نمی توانی انتخاب کنی،هر آن چه از راه می رسد ،نشانی از عشق به همراه دارد.حتی شاید تنهایی و سکوت هم برای دریافتن این لحظه های خالص مورد نیاز نباشد. عشق به تنهایی کافی است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:14 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
من هنوز زنده ام، هنوز در حاشیه ام، هنوز هم راه ها را تماشا می کنم.
در آن ها، به آن چه به تو شباهت دارد، نگاه می کنم ـــ آن چه می سوزد، می رقصد، می خواند، امید می بندد، متحیر می سازد، شاد می کند. آری، این ها بیش از هر چیز به تو شباهت دارند، و آن ها تو نیستند ولی باز هم تو اند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:51 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
تو در زندگی روزمره ات،مرا با خود به دور دست ها می بردی،
نه، باید به زمان حال کامل، تنها به زمان حال بنویسم. باید به زمان گذشته ی دور در حال بنویسم.تو در زندگی روزمره ات مرا به دوردست ها می بری،تا به آن جا که زندگی روزمره و عشق ابدی در آغوش یکدیگر رقص را آغاز می کنند. من منتظر بازگشت تو هستم،دست خودم نیست،من منتظر غیر منتظره ام. منتظر چه چیز دیگری می توانم باشم. من به آن چه امید بستنی نیست، امیدوارم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:22 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
به زودی تقویم ها را عوض خواهیم کرد.ولی مهم نیست.من هرگز در زمان زندگی نکردم.
به نظرم هیچ کس،هیچ گاه در زمان زندگی نکرده است.در خلاء چرا،در فقدان چرا، ولی در زمان نه.ما در خلاء زندگی می کنیم که با واقعه ای آغاز گشته است. ما از واقعه ای به واقعه ای دیگر می رسیم و گاهی سال ها زمان لازم است تا واقعه ای، به دنبال واقعه ای دیگر رخ دهد. و بین این دو واقعه:خلاء. البته نه خلاءکامل:گاهی وقت ها روشنایی زیبای یک چهره،یک کلام،یک احساس ما را دربر می گیرد.من چهره تو را بی نهایت دوست دارم.تماشا کردن یعنی در حاشیه بودن.آدم وقتی درون چیزی است، نمی تواند آن را ببیند.و در این زندگی آدم فقط می تواند در حاشیه باشد. هیچ وقت نمی توان به طور کامل درون زندگی بود. این زندگی مانند این جدایی،برای قلبی که به ما اهدا می کند،خیلی تنگ است. درون ما همیشه کسی هست،که نیست.کسی که نگاه می کند و خاموش می ماند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:4 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
برای این که از این دنیا جدا شوم.کافی است توجه ام را به چیزی جلب کنم که
طنین می اندازد: به حقیقت ،به صدای باران روی سقف ماشین،به کلمه های عاشقانه یا به صدای تو. ملایمت،وقار،جذابیت: این کلمه هارا بارها و بارها برای وصف تو بکار برده ام. آن ها دیگر توان خود را از دست داده اند. من این کلمه ها را کنار می گذارم تا کلمه ی مناسب تری بیابم: روشنایی. در این زندگی ظلمانی روشنایی با ارزش ترین موهبت است ـ حتی وقتی که این روشنایی ما را بکشد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:36 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
در هر زندگی چیزی دهشتبار وجود دارد.در عمق هر زندگی،چیزی
دهشتبار،سنگین،سخت و گس وجود دارد.چیزی مانند یک رسوب، سرب،لکه.رسوب غم ،سرب غم ،لکه ای از غم. همه ما کمابیش به بیماری غم مبتلا هستیم،کمابیش.این بیماری حتی در جشن های مان هم وجود دارد.شادی کمیاب ترین ماده در این دنیاست.شادی هیچ ارتباطی با سرخوشی،خوش بینی و یا شور و شوق ندارد.شادی یک حس نیست.چرا که تمام احساس های ما محسوس هستند.شادی از درون سر چشمه نمی گیرد بلکه در بیرون پدیدار می شود.شادی چیزی است جاری، سبک چون هوا، در پرواز، یک هیچ. ما برای غم اعتبار بیشتری قائل هستیم تا برای شادی.برای غمی که پیشینه اش،وزن اش و عمق اش را به رخ می کشد.شادی هیچ پیشینه،وزن و عمقی ندارد.در دم متولد می شود،در پرواز است،در لرزش آوای چکاوک. شادی پر ارزش ترین و کم ارزش ترین ماده در دنیاست.تنهاکودکان آن را می بینند. و تو. تو شادی را در حین پروازش به دام می اندازی و بعد در همان لحظه آزادش می کنی.کاری جز این نمی توان با آن کرد. و تو می خندی. تو در برابر این شکوهی که اهدا شده، در برابر این شکوهی که دریافت شده،می خندی.با این همه،تو هم مانند همه ، با این امر دهشتبار در زندگی ات، با این سایه ی بی نهایت سنگین ، سخت و گس ،سر و کار داری. تو در زندگی ات برای غم هم مانند سایر مسایل جا باز می کنی. تو چنان با محبت در را به روی غم می گشایی که غم خودش را ، راه و رسم تیره اش را گم می کند و دیگر قابل تشخیص نیست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:42 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
چه طور می توانم از تو تشکر کنم؟ آدمی به محبوب هایش
چیزهای زیادی می بخشد.کلام،آرامش،لذت.تو با ارزش ترین همه را به من بخشیدی: فقدان. محال بود بتوانم از تو بگذرم.حتی وقتی می دیدم ات دلم برایت تنگ می شد.خانه ی ذهن من،خانه ی قلب من،قفل و زنجیر شده بود.تو شیشه ها را شکستی و هوا به درون هجوم آورد.هوای یخ. هوای سوزان و تمام روشنی ها.تو برای من این آدم بودی از روز اول تولد و هنوز هم هستی.کسی که از طریق او،عشق و فقدان به درون من راه یافت. این گوهری است که تو برای من به ارث گذاشتی: فقدان و عشق. و این گوهر جاودانه است .این گوهر برای من،برای رسیدن از اکنون به اکنون ،تا ساعت مرگ ام،کافی خواهد بود. این گوهری است که تو از روز تولدت به من دادی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 0:30 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
تو اتاقی که در آن می نویسم،خوب می شناسی.تو به این اتاق
می آمدی و چرک نویس های مرا می خواندی.من دوست داشتم آن چه را که قابل نشان دادن نیست به تو نشان دهم:آشفتگی نوشته ها را، بی نظمی شان را به هنگام تولد.من فقط در تو و از طریق تو می نوشتم.من کاغذ سفید را به سمت چهره ی تو می گرفتم تا حداکثر روشنایی ممکن را به چنگ آورم.تو،این اتاق را خوب می شناسی.خوب می دانی که سمت راست من یک دیوار کتاب است و بر روی این کتاب ها یک سری نام.نام هایی که گاهی بر انسان سنگینی می کنند، گاهی انسان را مضطرب می کنند.و من امروز به خودم می گویم ـــ و این واقعه جدایی توست که مرا به سوی این مصیبت ابتدایی،مشترک و سودمند می کشاند ـــ من به خودم می گویم که این انسانها،حتی با احساس ترین شان حتی سرگردان ترین شان در اندیشه،آری،حتی معروف ترین و دانشمند ترین شان هم نتوانستند ـــ آگاهانه یا غیر آگاهانه ـــ از این غریزه فرار کنند.غریره ای کودکانه و ساده: نوشتن به منظور جبران جبران ناپذیر. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:48 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
این مساله هر بار غیره منتظره است و هر بار از گوشه ای سر چشمه
می گیرد:خبر جدایی از تو ذره ذره به من می رسد،خبر جدایی از تو یک باره به من می رسد.هر بار فکر می کنم که این خبر را یک بار برای همیشه شنیده ام فکر می کنم که آن را درک کرده ام،فکر می کنم که در مغزم فرو رفته است.ولی نه.انگار تو به سفر خارج از کشور رفته ای و هیچ نشانه ای از خودت به جا نگذاشته ای.ولی نامه می نویسی و چون(( آن )) جا نه جوهر وجود دارد ونه کاغذ ،تو برای نوشتن نامه هایت از هر چیزی استفاده می کنی.از عطر گل های مورد علاقه ات،بنفشه و یاسمن وحشی،از حرکت نور و مثل امروز،از تصویر کوچه باغی در تلویزیون.نمی فهمم چرا تصویری تا این حد پیش پا افتاده،باید مرا به یاد جدایی از تو بیندازد.این تصویر حتی یک درخت واقعی هم نبود،تنها یک سری نقطه ی رنگی،بر صفحه ی تلویزیون بود.و حالا من دوباره به یاد می آورم که ما دیگر هرگز با هم قدم نخواهیم زد،به یاد می آورم که صدای باد در شاخه های اقاقیا و صدای خنده ی تو از هم طلاق گرفته اند. و بدین گونه من هر روز خبر جدایی از تو را باز می آموزم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:50 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
با گذشت زمان ،خیلی از انسان ها از تلاش دست می کشند.آن ها از
وجود خود ناپدید می شوند و تنها به دنبال واقیعت خشن می روند. می گویند:((زندگی همین است،این طوری است،بعضی چیز ها غیر ممکن هستند.بهتر است حرف شان را نزنیم،حتی بهتر است فکرشان را نکنیم، چون که این طوری است، غیر ممکن)). تو هیچ وقت دست نکشیدی.تو همواره صبر توا"م با ملایمتت را حفظ کردی. برای تو ناامیدی از عشق،راهی بود برای عشق ورزیدن بیش تر. چشم هایت این را می گفت،تمام زندگی ات این را می گفت: تو چیزی جز عشق نبودی . همیشه از خود می پرسم که جدایی ، در تو به چه دست یافت،؟! چرا که جدایی نمی تواند ((عشق)) را به سرقت برد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 19:1 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
برای سخن گفتن از مادرها،پری ها،معشوق ها،دختر بچه ها و
جادوگرها کافی بود به تو نگاه کنم. حالا باید بیاموزم تا بی آن که از حضور تو بر این زمین گذر کنم،با مسایل مواجه شوم. جدایی از تو برای من یک محرومیت است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:31 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
جدایی و کلام مانند دو آدمی هستند که میخواهند از یک در عبور کنند
بنا بر این مزاحم یکدیگر می شوندو هر دو در آستانه در می مانند.ابتدا جدایی بزرگ و بزرگتر می شود و کلام بیش و بیشتر به لکنت می افتد.بعد دریافتم که باید مانند کنه در برابر هر آن چه که درباره جدایی می دانم مقاومت کنم. دریافتم که باید در برابر کلمه هایی که برای توصیف درد به کار می روند، مقاومت کنم. دریافتم که باید به سمت زندگی بی خیال بازگردم. من دریافتم که همان طور که در مورد زندگی نباید به هیچ کس گوش کرد،در مورد جدایی هم نباید به کسی گوش سپرد. درباره جدایی باید مانند عشق سخن گفت. با صدایی آرام،صدایی مجنون تنها باید کلمه هایی ساده به کار برد.کلمه هایی ساده که مناسب یگانگی این جدایی باشد،کلمه هایی ساده که مناسب ملایمت این عشق باشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:48 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
برای آن که کمی،حتی شده کمی زندگی کرد،دو تولد لازم است.تولد
جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند.تولد اول بدن را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد.تولد دوم من زمانی بود که تو را دیدم.وقتی که یک جمعه شب در اواسط ۱۳۸۴ حدود ساعت ۱۶ با تو حرف زدم.آن ساعت من در خانه دوستت با تو آشنا شدم. من داشتم می رفتم که تو سر می رسی.از زندگی خسته کننده ات باز می گردی و حالا جلوی من هستی چه طور بگویم:برای همیشه ــ حتی جدایی هم نمی تواند این جاودانگی را از بین ببرد. بقیه ماجرا،یک بازی ساده کودکانه است:من از خانه های گچی لی لی کنان عبور می کنم.تو هم چنان پیش می روی و من هم چنان تو را دنبال می کنم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 20:50 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
هیچ وقت نتوانستم کوچک ترین انتقادی را نسبت به تو تحمل کنم.
من کوچک ترین حرف زننده ای درباره تو ، کم ترین بی محلی در حق تو را جذب می کنم ، فراموش نمی کنم، حفظ می کنم. هیچ وقت از آن استفاده نمی کنم. ولی می ماند، مانند ورطه ای میان من و کسانی که یک روز، حتی فقط یک بار، درباره تو شک کرده باشند. این شیوه عشق ورزیدن من است تنها شیوه عشق ورزیدنی که بلد هستم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:5 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
من فکر می کنم،خیلی فکر می کنم. جدایی از تو برای من یک معماست.اندیشه ای که درست
نمی دانم حاوی چه چیز لطیف و چه چیز فجیعی است. به نظرم حق انتخاب ندارم. برای به دست آوردن لطافت، فاجعه را هم باید بپذیرم. تو هیچ وقت، جز اصالت و خلوص، چیزی به من نبخشیدی. من به دنبال آن هستم که بدانم در، رفتن تو چه چیز خالص و اصیلی نهفته است. من همان گونه که به من آموختی می نویسم: همواره به دنبال آن هستم که در همه چیزــ حتی در بدترین هاــ بخشی قابل تمجید و ستایش بیابم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:15 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
اگر بنا باشد خیلی خودمانی ،در آرامش و به سادگی آن چه را در تو
دوست دارم شرح دهم،می گویم:آزادیت را ــ یعنی آن بخش از قلبت که تو برای خودت پیش بینی نا پذیر می شدی،یعنی آن بخشی از قلبت که تمام امیالی را که می شد در تو دید نقض می کرد و بالاخره یعنی عشق تو و ذکاوت تو. چرا که عشق حقیقی، ذکاوت جسمانی و تجربه ی آزادی،در ما چیزی جز قلبی تپنده و پرنده نمی سازند . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:20 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
باز هم زنگ تلفن.صبح کسی تلفن می زند،درباره مطالعه صحبت می کند،
حرفهایش را خیلی خوب نمی فهمم.گوش می دهم،اجازه می دهم حرف بزند و بعد در یک لحظه به خود می گویم که باید این مکالمه را کوتاه کنم. ممکن است تو،مثل همیشه،وقت و بی وقت به من تلفن کنی تا درباره هر چیزی صحبت کنیم. اصلا" دلم نمی خواهد که با بوق اشغال مواجه شوی.گوشی را سریع می گذارم و چند ثانیه ای می گذرد تا به یاد آورم که تو رفته ای،که تو دیگر به من تلفن نخواهی کرد. می گویند چشمها و صدا در بدن بیش از سایر اعضا به روح نزدیک هستند. نمی دانم که آیا این حرف حقیقت دارد یا نه و یا حقیقت نهفته در آن چیست، می دانم که جدایی مانند دزدی که به گنجی می رسد حریص است و با سرعت هرچه تمام تر می بلعد. در یک هزارم ثانیه چشمها تهی می شوند و صدا خاموش،پایان،پایان،پایان. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 16:42 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
واقعه رفتن تو ،تمام وجود من را از هم پاشید تمام وجود جز قلبم را قلبی که تو ساختی ،قلبی که تو هنوز می سازی،قلبی که تو هنوز با دست های گم گشته ات شکل می دهی،با صدای گم گشته ات آرام می کنی،با خنده ی گم گشته ات روشن می سازی. دوستت دارم:چیزی جز این جمله نمی توانم بنویسم،چیزی جز این جمله برای نوشتن نمی یابم،تو نوشتن آن را به من آموختی ،تو صحیح بیان کردن آن را به من آموختی،صحیح بیان کردن اش را ،با تاُمل بسیار،هر کلمه جداگانه. دوستت دارم ـــ این پر رمز ترین کلام است،تنها کلامی که سزاوار است تا در طول قرن ها تعبیر شود.وقتی بیان می شود،وقتی صحیح بیان می شود،تمامی لطافت اش را اهدا می کند. . . . . دوستت دارم ، محال است این جمله را به زمان گذشته بنویسم . ۴/۶/۸۴ ـــ۴/۶/۸۶ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 13:23 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
اگر فقط دو کلمه برای توصیف تو در اختیار داشتم، این دو کلمه را انتخاب می کردم:(( دل خراشیده و شاد)). و اگر فقط یک کلمه در اختیار داشتم، آنی را انتخاب می کردم که این دو کلمه را با هم در برداشته باشد: (( دوست داشتنی)).این کلمه خیلی به تو می آید، درست مانند روسری های ابریشمی آبی که به دور گردنت می بستی یا مانند خنده ی چشم هایت وقتی کسی آزارت می داد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 2:36 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
من با صدایی آرام ٬با صدایی مجنون با تو سخن می گویم ٬ من برای سخن گفتن با تو صدای انسانهای قرن دوازدهم را به عاریت می گیرم٬ کلمه های گل سرخ و نسترن را٬ راه باریکه های عشقی متمدن را. شاعرهای قرن دوازدهم در مدح زنی شعر میگفتند که همسر خودشان نبود بلکه همسر یک شاهزاده بود . و امروز تو همسر خدای روشنایی هستی٬ تو در بازوان قدرتمند خدا خوابیده ای ولی این امر موجب نمی شود که من از سخن گفتن با تو دست بکشم و یا نوشتن را ادامه ندهم. هیچ چیز و هیچ کس مرا از این کار باز نخواهد داشت٬ نه شاهزاده ٬ نه خدا ٬با حرف زدن با تو ٬کلام من امکان آن را می یابد تا به حد کافی ملایم و مجنون شود.به حدی که به حصار گزافه گوی وارد نشود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 8:5 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
کیفر شکستن دل تو رو من دارم با چه عذابی پس می دم
هر نفس مردن و زنده شدنم اینه قیمتی که هر نفس می دم من که از سپیده ها جاری شدم ته این ظلمت چاه چه می کنم من که از قید تنم رها بودم ته این شکنجه گاه چه می کنم می دونم که این همه شکستگی کیفر شکستن تو بود و بس من بدی کرده ام و تو منو راحتم کن از عذاب این قفس ( حلالم کن ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:52 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
بعد از تو آفتاب سیاه است .
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست بعد از تو ، در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست . بعد از من آسمان ـــ آبی ست آبی مثل همیشه آبی .
( یک سال از اولین پست گذشت) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:22 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
آه، ای عشق تو در جان و تن من جاری
دلم آن سوی زمان با تو آیا دارد ـــ وعده دیداری ؟ ـــ چه شنیدم ؟ تو چه گفتی ؟ ـــ آری ؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 14:22 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
شبی آرام چون دریای بی جنبش سکون ساکت سنگین سرد شب مرا در قعر این گرداب بی پایان می گیرد دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
من اما دیگر از هر خواب بیزارم حرامم باد خواب و راحت و شادی حرامم باد آسایش من امشب باز بیدارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:58 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
بگی نگی این روزا باز خیلی دلم تنگه برات یه جوری تنهام دوباره بی تو با اون رنگ چشمات بگی نگی چند وقته که دلتنگیام زیاد شده باز هوای تورو دارم ، بهانه هام خیلی شده بخوای نخوای دوست دارم بیای نیای منتظرم بگی نگی دق میکنم اگه تو تنهام بزاری کاشکی تو گرمای نگات بغض گلومو بشکنم حس بکنم که با توام شاید که باورش کنم تو لحظهای بی کسی سر روی شونت بزارم تو اوج بی کسیم نیای به گریه عادت میکنم ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:8 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
عجب! عجب دارد این اوقات ره و رسم این دنیا که دوست داشتن تو یا نداشتن من برای هیچ کسی مهم نیست مهم نیست!..... باشد! حرفی ندارم. خوب! ـ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:59 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هست که از دیده من رفتی ، لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 3:50 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
وقتی پیشم نیستی و دوری ، اون قدر دور که نمیبینمت میگم میگذره این چند روزه، تو رو توی آغوش میگیرم حالا وقتی که پیش منی تو،دستات وقتی توی دستامه ،فکر می کنم که آخرش تو مال من نیستی، میمیرم هر جای دنیا که باشی تو، چشم من تا آخر دنیا دنبالت می مونه،بدون که توی دنیای دیگه دستای گرمتو میگیره، می کشه این فکر آخر منو که مال کس دیگه بشی،نمی دونم ،میدونی که اگه ازت دور بمونم زود میمیرم اما روزی میاد ما دو تا توی یه جا که خیلی دور از همیم،شب و روزامونو با یه غریبه میگذرونیم اونوقت به تو فکر می کنم که چشمامو تو آغوش تو بستم،فکر می کنم که پیش توام،تو آغوش تو هستم نگو توی این دوری از هم،به همدیگه نمیشه فکر کرد،چون دل واقعی عاشق هیچوقت نمیشه دلسرد دوستت دارم واسه همیشه،آرزومه باشی کنارم نذار توی آغوشی باشم که اصلا" دوسش ندارم.. ....... سعید .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 19:6 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
رو در و دیوار این شهر ،همش از تو یادگاره توی این کوچه تاریک منو تنها نمی زاره یاد حرفای قشنگت که تو قلبم لونه می کرد یاد دلتنگی چشمات که منو بهونه می کرد میزنه آتیش به جونم کاشکی می شد که بمونم آخه من ترانه هامو واسه کی پس بخونم دل من هواتو کرده ،آخ کجایی نازنینم کاشکی بودی و میدیدی بی تو من دارم میمیرم....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 11:7 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
خیلی وقته که ندیدمت گلم،بیقرارم تا ببینمت گلم،تو سکوت پشت این پنجره ها چشم براتم تا ببینمت گلم- پیشکش نگاه تو قلب منه،منت چشمای تو عمر منه همه هستیم به فدای تو گلم، کاشکی بودی ، اما نیستی ای گلم- کاشکی پرنده ای بودم پر میزدم رو بومتون،شاید یه روز پنجره ها رو وا کنی،آبم بدی دونم بدی عشقو خودت یادم بدی ،اما ازم خسته شدی پرم دادی گریه هام مرحم دردای منه ،بیصداست به عشق فریاد زدنه آسمون به احترام گریه هام ابراشو وا میکنه داد میزنه نفسای آخره آه ای خدادارم این جا جون میدم بیصدا،من میخوام یبار دیگه ببینمت ای خدا برس بدادم ای خدا.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 23:16 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
عقده هامو باز می کنم هق هق و از سر می گیرم امشب و هم دووم بیار من دیگه امشب می میرم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 9:22 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال و در جنوب ترین جنوب همیشه در همه جا ـــ آه با که بتوان گفت که بود با من و ـــ پیوسته نیز بی من بود و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند کسی که با من نیست کسی...... ـــ دگر کافیست . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 15:48 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
تکیه به شونه هام نکن ، من از تو افتاده ترم ما که بهم نمی رسیم، بسه دیگه بزار برم کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم، حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم من نه قلندر شبم ، نه قهرمان غصه ها نه برده حلقه به گوش، نه ناجی فرشته ها من عاشقم، همین و بس غصه نداره بی کسیم قشنگیه قسمت ماست ، که ما بهم نمی رسیم .......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 23:46 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
من فروتن بوده ام و به فروتنی, از عمق خواب های پریشان خاکساری خویش تمامی عظمت عاشقانه انسانی را سروده ام , تا نسیمی بر آید و ابرهای قطرانی را پاره پاره کند و من بسان دریایی از صافی آسمان پر شوم , از آسمان و مرتع و مردم پر شوم . . .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:19 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
کی به دادم میرسی در منتهای بی کسی این دم آخر من بی تو نمونده نفسی کی به دادم میرسی بانوی باغ اطلسی یه لقمه نون خشخاشی یه آسمون نقاشی بسه برای من اگر تو هم کنار من باشی هوا به قد نفسی گوشه امن قفسی بانوی باغ اطلسی پس کی به دادم میرسی.......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 13:18 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
امروز از اون روزای بارونیم بود بعضی وقتا دلم بد جوری میگیره , یاد روزای عمر رفتم دلمو میسوزونه همیشه گفتن خوشیهای آدما خیلی کوتاهه اما من همون کوتاهی ام ندیدم شاید خنده دار باشه ولی اونی که همه فکر میکنن آدم شادیه تا حالا روی شادی رو ندیده آسمون دلم ابریه , دلم میخواد گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم خوب آخه اینم یه مدل سرنوشته , سوختن و ساختن ولی نه امروزم روز بارونی نبود ,هر روزم روز بارونیه . چشم من و بارون با هم یکیه , ولی دلم بهاریه میدونید چرا؟ آخه بهارم فصل باریدن , منم دیوونه بارون................ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 22:20 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
زندگی با من کینه داشت , من به زندگی لبخند زدم خاک با من دشمن بود, من بر خاک خفتم , چرا که زندگی , سیاهی نیست چرا که خاک خوب است . من بد بودم , اما بدی نبودم از بدی گریختم و دنیا مرا نفرین کرد و سال بد رسید (( سال تاریکی)) و من ستاره ام را یافتم , به خوبی رسیدم و شکوفه کردم تو خوبی و این همه اعترافهاست , من راست گفته ام وگریسته ام و این بار راست می گویم تا بخندم , زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود. تو خوبی و من بدی نبودم , تورا شناختم تو را یافتم و همه حرفهایم شعر شد , سبک شدم ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 9:21 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
من هنوز در به در طره اون زلف سیا هم من هنوز سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتیاتم خانم کوچک نواز بنده پرور من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم من هنوزم در به در طره اون زلف سیاتم منو کشتی . منو کشتی کشته باشی خوش بحالم من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم من هنوز در به در طره اون زلف سیاهم.................................. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 9:33 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر از بهاری به بهار دیگر نتوانم نتوانم جستن هر زمانی عشق دیاری دیگر کاش ان دو پرستو بودیم............... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:33 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
ای مهربان من من دوست دارمت: چون سبزهای دشت چون برگ سبز رنگ درختان نارون معیارهای تازه زیبایی. با قامت بلند تو سنجیده میشود زیبایی عجیب تو معیار تازه ای ست: با غربت غریب فراوانش مانند شعر من. ــ این شعر بی قرین! ــ و این تفاخر از سر شوخی ست ! ــ نازنین ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 14:15 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
من ندانم که کیم من فقط این را میدانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 1:5 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
ان روز با تو بودم امروز بی تو ام ...... ان روز که با تو بودم ـــ بی تو بودم امروز که بی تو ام ـــ با تو ام ............................. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 14:9 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود شاید عجیب باشد اما مردی که سالهاست در انتظار امدن فرد دیگریست گاهی دلش برای خودش تنگ میشود... .................. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 9:43 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
دیگه از تو خبری نیست خیلی وقته این واسه من خیلی سخته خیلی سخته من که موندم تو خمار پاسخ نبودنت نمی خوام بهم بگی که کار بخته گاهی وقتا که دلم هوای بارون می کنه زیر بارون تو خیالش می خونه می خونه ابر سیاه گریه نکن نکنه بغض تو اروم بمونه نیمکت همیشگیمون توی باغ رنگ شده هر چی یادگاری داشتیم همه بی رنگ شده نمی دونم تو دلت چی میگذره اما من یکی دلم تنگ شده گاهی وقتا هوس شنیدن صدای تو منو دیوونه وشیدا میکنه میزنم به کوچه تا که گم بشم اما بازخیال تو زود منو پیدا میکنه کاش میشد پشت غرورو بشکنم کاش میشد به سیم اخر بزنم کاش میشد یواشکی ببینمت از همون دور تو دلم سلام کنم دیگه از تو خبری نیست . . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 22:0 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بزاره؟ نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بزاره؟ .................................................................. دوست دارم یه دست از اسمون بیاد ما دو تا رو ببره از این جا و اونور ابرا بذاره دلامون قرار گذاشتن همیشه با هم باشن رو قرارش نکنه یه هو پا بذاره تو دلت بوسه می خواد من میدونم اما لبت سر هر جمله دلش می خواد یه اما بذاره بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار همه دنیا منو همیشه تنها بذاره ............................................................ من می خوام تا اخر دنیا تماشات بکنم اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره....... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:9 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
من در اینه رخ خود میدیدم و به تو حق دادم. اه میبینم میبینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 15:32 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
این همه رنگ برای تو این همه رنگ تا سبز ببالی ابی بیندیشی این همه رنگ برای تو پیشکش دل یکرنگت فردای تو ! که می خواهم رنگ همه گلها را در چشمهای همیشه نجیبت ببینم ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:22 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
تو برای من همیشه
دست نیافتنی بودی، حتی وقتی به من نزدیک بودی من تو را با علم به این موضوع دوست داشتم. .سعید ستارپناه..... |
| پیوندهای روزانه |
|
دفتر دل آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
صادق هدایت دیگه خسته نیستم محمد صالح اعلاء یغما گلرویی رسول یونان رویای خیس زندگی ام را به خودم بسپار |
|
RSS
|