تبليغاتX
غریبانهای مهربان
...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............
گاه ریتمی را که دوست دارم از دست می دهم. این ریتم دو ضربی را،

حضور ــ غیاب، کلام  ــ سکوت. حالا فقط در یکی از این حالت ها دست و

پا می زنم و به گونه ای بی انتها در آن سقوط می کنم: گفت و گویی گنگ،

سکوتی ممتنع،نت هایی اشتباه.

برای از دست دادن چیزی،باید اول صاحب آن بود.ما هیچ وقت در این

زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچ وقت چیزی را از دست نمی دهیم.در

این زندگی فقط باید آواز خواند،باید با غبار روان های عاشق مان از ته

گلو، از ته مغز ،از ته قلب، از ته روح آواز بخوانیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:5  توسط .سعید ستارپناه... |