![]() |
![]() |
|
| ...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............ |
|
امروز صبح از خودم می پرسیدم که به چه چیزی احتیاج دارم.شاید به
سکوت. به سکوتی که شبیه ساحلی شنی است و در آن تمام سخن ها،تمام موسیقی ها می تپد.من می نویسم تا به این سکوت دست یابم.فردای روز جدایی ات،فکر کردم که دیگر نخواهم نوشت.جدایی اغلب ما را به این حال می اندازد.جدایی ما را به سوی رفتارهای کودکانه می کشاند.در حالت مالیخولیا،چیزی کودکانه نهفته است.آدمی می خواهد زندگی را تنبیه کند چرا که فکر می کند زندگی او را تنبیه کرده است.پس مانند کودکان قهر می کند و بلافاصله بعد نمی داند چطور آشتی کند.من خیلی زود دریافتم دوباره بنویسم. ده سال دیگر، تو کجا خواهی بود.تو باز هم در سکوت خواهی بود.سکوتی که ساعتهای هر روزرا به خود آغشته کرده است،بی آن که با این ساعت ها بگذرد، بی آن که با این ساعت ها بگذرد،بی آن که با این ساعت ها بگذرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:41 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
تو برای من همیشه
دست نیافتنی بودی، حتی وقتی به من نزدیک بودی من تو را با علم به این موضوع دوست داشتم. .سعید ستارپناه..... |
| پیوندهای روزانه |
|
دفتر دل آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
صادق هدایت دیگه خسته نیستم محمد صالح اعلاء یغما گلرویی رسول یونان رویای خیس زندگی ام را به خودم بسپار |
|
RSS
|