تبليغاتX
غریبانهای مهربان
...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............
در روزهای پس از جدایی ات،عکس هایت را نمی توانستم تحمل کنم.

امروز آن ها برایم بی اهمیت شده اند. اکنون بی هیچ تاثیری به آن ها نگاه می کنم.

من نیازی به مدرک،اثر یا نشانه ندارم. تو هیچ وقت به من تعلق نداشتی. تو هیچ وقت

به هیچ کس تعلق نداشتی. تو با تمام وجود،کسانی را که با آن ها آشنا بودی دوست داشتی.

تو هیچ گاه در این عشق،آزادی درخشانت را از دست ندادی.

از این آزادی،تصویری وجود ندارد. وجود چنین تصویری محال است. تو در این عکسها نیستی.

تو در طعم زندگی من هستی. تو در انسانهای آزادی هستی که می بینم.

تو در کلام یک شاعری. مثلا" حمید مصدق. شعر هایش در دم مرا به یاد تو می اندازند.

در حقیقت تو بیشتر در این شعر ها هستی،تا در اندازه تصاویر:((ما نمی توانیم کسی را

دوست بداریم،بی آن که بی اختیار بخواهیم او را در قلب مان جای دهیم.حال آن که

بودن یعنی بخشش قلب به کسانی که دوست داریم بی آن که آن ها را به خود بخوانیم.

و چگونه می توان تا ابد قلب را بخشید؟))

پاسخ این سوال را تو می دانی. پاسخ این سوال را همه می دانند. پاسخ

این سوال،حفظ ابهام سوال در تمام طول زندگی است. پاسخ،پاسخ ندادن است.

پاسخ،تا ابد در درون سوال ماندن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 3:51  توسط .سعید ستارپناه... |