تبليغاتX
غریبانهای مهربان
...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............
تو اتاقی که در آن می نویسم،خوب می شناسی.تو به این اتاق

می آمدی و چرک نویس های مرا می خواندی.من دوست داشتم آن چه را

که قابل نشان دادن نیست به تو نشان دهم:آشفتگی نوشته ها را،

بی نظمی شان را به هنگام تولد.من فقط در تو و از طریق تو می نوشتم.من

کاغذ سفید را به سمت چهره ی تو می گرفتم تا حداکثر روشنایی ممکن را به

چنگ آورم.تو،این اتاق را خوب می شناسی.خوب می دانی که سمت راست من

یک دیوار کتاب است و بر روی این کتاب ها یک سری

نام.نام هایی که گاهی بر انسان سنگینی می کنند، گاهی انسان را

مضطرب می کنند.و من امروز به خودم می گویم ـــ و این واقعه جدایی

توست که مرا به سوی این مصیبت ابتدایی،مشترک و سودمند می کشاند ـــ

من به خودم می گویم که این انسانها،حتی با احساس ترین شان

حتی سرگردان ترین شان در اندیشه،آری،حتی معروف ترین و

دانشمند ترین شان هم نتوانستند ـــ آگاهانه یا غیر آگاهانه ـــ از این غریزه

فرار کنند.غریره ای کودکانه و ساده: نوشتن به منظور جبران جبران ناپذیر.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:48  توسط .سعید ستارپناه... |