![]() |
![]() |
|
| ...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............ |
|
تو اتاقی که در آن می نویسم،خوب می شناسی.تو به این اتاق
می آمدی و چرک نویس های مرا می خواندی.من دوست داشتم آن چه را که قابل نشان دادن نیست به تو نشان دهم:آشفتگی نوشته ها را، بی نظمی شان را به هنگام تولد.من فقط در تو و از طریق تو می نوشتم.من کاغذ سفید را به سمت چهره ی تو می گرفتم تا حداکثر روشنایی ممکن را به چنگ آورم.تو،این اتاق را خوب می شناسی.خوب می دانی که سمت راست من یک دیوار کتاب است و بر روی این کتاب ها یک سری نام.نام هایی که گاهی بر انسان سنگینی می کنند، گاهی انسان را مضطرب می کنند.و من امروز به خودم می گویم ـــ و این واقعه جدایی توست که مرا به سوی این مصیبت ابتدایی،مشترک و سودمند می کشاند ـــ من به خودم می گویم که این انسانها،حتی با احساس ترین شان حتی سرگردان ترین شان در اندیشه،آری،حتی معروف ترین و دانشمند ترین شان هم نتوانستند ـــ آگاهانه یا غیر آگاهانه ـــ از این غریزه فرار کنند.غریره ای کودکانه و ساده: نوشتن به منظور جبران جبران ناپذیر. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:48 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
تو برای من همیشه
دست نیافتنی بودی، حتی وقتی به من نزدیک بودی من تو را با علم به این موضوع دوست داشتم. .سعید ستارپناه..... |
| پیوندهای روزانه |
|
دفتر دل آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
صادق هدایت دیگه خسته نیستم محمد صالح اعلاء یغما گلرویی رسول یونان رویای خیس زندگی ام را به خودم بسپار |
|
RSS
|