تبليغاتX
غریبانهای مهربان
...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............
این مساله هر بار غیره منتظره است و هر بار از گوشه ای سر چشمه

می گیرد:خبر جدایی از تو ذره ذره به من می رسد،خبر جدایی از تو یک باره به من

می رسد.هر بار فکر می کنم که این خبر را یک بار برای همیشه شنیده ام

فکر می کنم که آن را درک کرده ام،فکر می کنم که در مغزم فرو رفته است.ولی

نه.انگار تو به سفر خارج از کشور رفته ای و هیچ نشانه ای از خودت به

جا نگذاشته ای.ولی نامه می نویسی و چون(( آن )) جا نه جوهر وجود دارد ونه کاغذ

،تو برای نوشتن نامه هایت از هر چیزی استفاده می کنی.از عطر

گل های مورد علاقه ات،بنفشه و یاسمن وحشی،از حرکت نور و مثل

امروز،از تصویر کوچه باغی در تلویزیون.نمی فهمم چرا تصویری تا این

حد پیش پا افتاده،باید مرا به یاد جدایی از تو بیندازد.این تصویر حتی یک

درخت واقعی هم نبود،تنها یک سری نقطه ی رنگی،بر صفحه ی تلویزیون

بود.و حالا من دوباره به یاد می آورم که ما دیگر هرگز با هم قدم نخواهیم

زد،به یاد می آورم که صدای باد در شاخه های اقاقیا و صدای خنده ی تو از

هم طلاق گرفته اند. و بدین گونه من هر روز خبر جدایی از تو را باز می آموزم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:50  توسط .سعید ستارپناه... |