تبليغاتX
غریبانهای مهربان
...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............
برای آن که کمی،حتی شده کمی زندگی کرد،دو تولد لازم است.تولد

جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند.تولد اول بدن

 را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد.تولد دوم من

زمانی بود که تو را دیدم.وقتی که یک جمعه شب در اواسط ۱۳۸۴ حدود ساعت ۱۶

با تو حرف زدم.آن ساعت من در خانه دوستت با تو آشنا شدم. من داشتم می رفتم

که تو سر می رسی.از زندگی خسته کننده ات باز می گردی و حالا جلوی من هستی

چه طور بگویم:برای همیشه ــ حتی جدایی هم نمی تواند این جاودانگی را از بین ببرد.

بقیه ماجرا،یک بازی ساده کودکانه است:من از خانه های گچی لی لی کنان عبور

می کنم.تو هم چنان پیش می روی و من هم چنان تو را دنبال می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 20:50  توسط .سعید ستارپناه... |