تبليغاتX
غریبانهای مهربان
...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی ، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی ترز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

.....جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

به جای همه گلها تو بخند، خنده ی تو امید بودنمه....

                                                

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:52  توسط |