تبليغاتX
غریبانهای مهربان
...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............
باز هم زنگ تلفن.صبح کسی تلفن می زند،درباره مطالعه صحبت می کند،

حرفهایش را خیلی خوب نمی فهمم.گوش می دهم،اجازه می دهم حرف بزند

و بعد در یک لحظه به خود می گویم که باید این مکالمه را کوتاه کنم.

ممکن است تو،مثل همیشه،وقت و بی وقت به من تلفن کنی تا درباره هر چیزی صحبت کنیم.

اصلا" دلم نمی خواهد که با بوق اشغال مواجه شوی.گوشی را سریع می گذارم و

چند ثانیه ای می گذرد تا به یاد آورم که تو رفته ای،که تو دیگر به من تلفن نخواهی کرد.

می گویند چشمها و صدا در بدن بیش از سایر اعضا به روح نزدیک هستند.

نمی دانم که آیا این حرف حقیقت دارد یا نه و یا حقیقت نهفته در آن چیست،

می دانم که جدایی مانند دزدی که به گنجی می رسد حریص است و با سرعت هرچه تمام تر

می بلعد.

در یک هزارم ثانیه چشمها تهی می شوند و صدا خاموش،پایان،پایان،پایان.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 16:42  توسط .سعید ستارپناه... |