![]() |
![]() |
|
| ...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............ |
|
باز هم زنگ تلفن.صبح کسی تلفن می زند،درباره مطالعه صحبت می کند،
حرفهایش را خیلی خوب نمی فهمم.گوش می دهم،اجازه می دهم حرف بزند و بعد در یک لحظه به خود می گویم که باید این مکالمه را کوتاه کنم. ممکن است تو،مثل همیشه،وقت و بی وقت به من تلفن کنی تا درباره هر چیزی صحبت کنیم. اصلا" دلم نمی خواهد که با بوق اشغال مواجه شوی.گوشی را سریع می گذارم و چند ثانیه ای می گذرد تا به یاد آورم که تو رفته ای،که تو دیگر به من تلفن نخواهی کرد. می گویند چشمها و صدا در بدن بیش از سایر اعضا به روح نزدیک هستند. نمی دانم که آیا این حرف حقیقت دارد یا نه و یا حقیقت نهفته در آن چیست، می دانم که جدایی مانند دزدی که به گنجی می رسد حریص است و با سرعت هرچه تمام تر می بلعد. در یک هزارم ثانیه چشمها تهی می شوند و صدا خاموش،پایان،پایان،پایان. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 16:42 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
تو برای من همیشه
دست نیافتنی بودی، حتی وقتی به من نزدیک بودی من تو را با علم به این موضوع دوست داشتم. .سعید ستارپناه..... |
| پیوندهای روزانه |
|
دفتر دل آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
صادق هدایت دیگه خسته نیستم محمد صالح اعلاء یغما گلرویی رسول یونان رویای خیس زندگی ام را به خودم بسپار |
|
RSS
|