تبليغاتX
غریبانهای مهربان
...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............
همیشه این گونه بوده است. کسی را که خیلی دوست می داری ، زود از دست می دهی .پیش از آنکه خوب نگاهش کنی ،مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد ودور می شود.فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد وخورشیداز پشت کوه ها سرک می کشد ،در کنارش باشی . هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی ،هنوز همه ی لبخند هایت را به او نشان نداده بودی .همبشه این گونه بوده است .کسی که از دیدنش سیر نشده ای ،زود از دنیای تو می رود .وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست .فکر می کردی می توانی بااوبه همه باغها سر بزنی .هنوز روزهای زیادی را باید بااو به تماشای موجها می رفتی .

وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ،ناباورانه اورا در کنارت نمی بینی !

همیشه این گونه بوده است .او می رود .او برای همیشه می رود و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید، احساس می کنی کلمات لال شده اند ،دستها یخ کرده اند وپروانه ها سوختند.

راستی، اگر هنوز او نرفته است ، اگر هنوز باد همه ی شمع هایت را خاموش نکرده است ، اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی وغزلی از حافظ بخوانی ، قدر تک تک نفسهایش را بدان

و به خدای خوبت بگو :تو را به صدای گنجشک ها و بوی خوش آرزوها سو گند می دهم ، او را از من مگیر....

         

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 18:7  توسط |