تبليغاتX
غریبانهای مهربان
...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............

من با صدایی آرام ٬با صدایی مجنون با تو سخن می گویم ٬ من برای سخن گفتن با تو

صدای انسانهای قرن دوازدهم را به عاریت می گیرم٬

کلمه های گل سرخ و نسترن را٬ راه باریکه های عشقی متمدن را.

شاعرهای قرن دوازدهم در مدح زنی شعر میگفتند که همسر خودشان نبود بلکه همسر

یک شاهزاده بود . و امروز تو همسر خدای روشنایی هستی٬ تو در بازوان قدرتمند خدا

خوابیده ای ولی این امر موجب نمی شود که من از سخن گفتن با تو دست بکشم و یا

نوشتن را ادامه ندهم.

هیچ چیز و هیچ کس مرا از این کار باز نخواهد داشت٬ نه شاهزاده ٬ نه خدا ٬با حرف زدن با تو

٬کلام من امکان آن را می یابد تا به حد کافی ملایم و مجنون شود.به حدی که به حصار گزافه گوی

وارد نشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 8:5  توسط .سعید ستارپناه... |