![]() |
![]() |
|
| ...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............ |
|
در روزهای پس از جدایی ات،عکس هایت را نمی توانستم تحمل کنم.
امروز آن ها برایم بی اهمیت شده اند. اکنون بی هیچ تاثیری به آن ها نگاه می کنم. من نیازی به مدرک،اثر یا نشانه ندارم. تو هیچ وقت به من تعلق نداشتی. تو هیچ وقت به هیچ کس تعلق نداشتی. تو با تمام وجود،کسانی را که با آن ها آشنا بودی دوست داشتی. تو هیچ گاه در این عشق،آزادی درخشانت را از دست ندادی. از این آزادی،تصویری وجود ندارد. وجود چنین تصویری محال است. تو در این عکسها نیستی. تو در طعم زندگی من هستی. تو در انسانهای آزادی هستی که می بینم. تو در کلام یک شاعری. مثلا" حمید مصدق. شعر هایش در دم مرا به یاد تو می اندازند. در حقیقت تو بیشتر در این شعر ها هستی،تا در اندازه تصاویر:((ما نمی توانیم کسی را دوست بداریم،بی آن که بی اختیار بخواهیم او را در قلب مان جای دهیم.حال آن که بودن یعنی بخشش قلب به کسانی که دوست داریم بی آن که آن ها را به خود بخوانیم. و چگونه می توان تا ابد قلب را بخشید؟)) پاسخ این سوال را تو می دانی. پاسخ این سوال را همه می دانند. پاسخ این سوال،حفظ ابهام سوال در تمام طول زندگی است. پاسخ،پاسخ ندادن است. پاسخ،تا ابد در درون سوال ماندن است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 3:51 توسط سعید |
|
|
نورانی ترین لحظه های زندگی من لحظه هایی است که به تماشای تو
قناعت می کنم. این لحظه ها از تنهایی و سکوت ساخته شده اند.روی تخت دراز می کشم یا پشت میز می نشینم یا در خیابان قدم می زنم.دیگر به دیروز فکر نمی کنم و فردا وجود ندارد. هیچ کس را نمی شناسم و هیچ کس برایم غریبه نیست.این تجربه ، تجربه ی ساده ای است. نباید آن را خواست. زمانی از راه می رسد باید آن را پذیرا شد. روزی تو دراز می کشی ، می نشینی یا قدم می زنی و همه چیز به راحتی به سراغت می آید. دیگر نمی توانی انتخاب کنی،هر آن چه از راه می رسد ،نشانی از عشق به همراه دارد.حتی شاید تنهایی و سکوت هم برای دریافتن این لحظه های خالص مورد نیاز نباشد. عشق به تنهایی کافی است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:14 توسط سعید |
|
|
من هنوز زنده ام، هنوز در حاشیه ام، هنوز هم راه ها را تماشا می کنم.
در آن ها، به آن چه به تو شباهت دارد، نگاه می کنم ـــ آن چه می سوزد، می رقصد، می خواند، امید می بندد، متحیر می سازد، شاد می کند. آری، این ها بیش از هر چیز به تو شباهت دارند، و آن ها تو نیستند ولی باز هم تو اند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:51 توسط سعید |
|
|
تو در زندگی روزمره ات،مرا با خود به دور دست ها می بردی،
نه، باید به زمان حال کامل، تنها به زمان حال بنویسم. باید به زمان گذشته ی دور در حال بنویسم.تو در زندگی روزمره ات مرا به دوردست ها می بری،تا به آن جا که زندگی روزمره و عشق ابدی در آغوش یکدیگر رقص را آغاز می کنند. من منتظر بازگشت تو هستم،دست خودم نیست،من منتظر غیر منتظره ام. منتظر چه چیز دیگری می توانم باشم. من به آن چه امید بستنی نیست، امیدوارم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:22 توسط سعید |
|
|
به زودی تقویم ها را عوض خواهیم کرد.ولی مهم نیست.من هرگز در زمان زندگی نکردم.
به نظرم هیچ کس،هیچ گاه در زمان زندگی نکرده است.در خلاء چرا،در فقدان چرا، ولی در زمان نه.ما در خلاء زندگی می کنیم که با واقعه ای آغاز گشته است. ما از واقعه ای به واقعه ای دیگر می رسیم و گاهی سال ها زمان لازم است تا واقعه ای، به دنبال واقعه ای دیگر رخ دهد. و بین این دو واقعه:خلاء. البته نه خلاءکامل:گاهی وقت ها روشنایی زیبای یک چهره،یک کلام،یک احساس ما را دربر می گیرد.من چهره تو را بی نهایت دوست دارم.تماشا کردن یعنی در حاشیه بودن.آدم وقتی درون چیزی است، نمی تواند آن را ببیند.و در این زندگی آدم فقط می تواند در حاشیه باشد. هیچ وقت نمی توان به طور کامل درون زندگی بود. این زندگی مانند این جدایی،برای قلبی که به ما اهدا می کند،خیلی تنگ است. درون ما همیشه کسی هست،که نیست.کسی که نگاه می کند و خاموش می ماند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:4 توسط سعید |
|
|
برای این که از این دنیا جدا شوم.کافی است توجه ام را به چیزی جلب کنم که
طنین می اندازد: به حقیقت ،به صدای باران روی سقف ماشین،به کلمه های عاشقانه یا به صدای تو. ملایمت،وقار،جذابیت: این کلمه هارا بارها و بارها برای وصف تو بکار برده ام. آن ها دیگر توان خود را از دست داده اند. من این کلمه ها را کنار می گذارم تا کلمه ی مناسب تری بیابم: روشنایی. در این زندگی ظلمانی روشنایی با ارزش ترین موهبت است ـ حتی وقتی که این روشنایی ما را بکشد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:36 توسط سعید |
|
|
در هر زندگی چیزی دهشتبار وجود دارد.در عمق هر زندگی،چیزی
دهشتبار،سنگین،سخت و گس وجود دارد.چیزی مانند یک رسوب، سرب،لکه.رسوب غم ،سرب غم ،لکه ای از غم. همه ما کمابیش به بیماری غم مبتلا هستیم،کمابیش.این بیماری حتی در جشن های مان هم وجود دارد.شادی کمیاب ترین ماده در این دنیاست.شادی هیچ ارتباطی با سرخوشی،خوش بینی و یا شور و شوق ندارد.شادی یک حس نیست.چرا که تمام احساس های ما محسوس هستند.شادی از درون سر چشمه نمی گیرد بلکه در بیرون پدیدار می شود.شادی چیزی است جاری، سبک چون هوا، در پرواز، یک هیچ. ما برای غم اعتبار بیشتری قائل هستیم تا برای شادی.برای غمی که پیشینه اش،وزن اش و عمق اش را به رخ می کشد.شادی هیچ پیشینه،وزن و عمقی ندارد.در دم متولد می شود،در پرواز است،در لرزش آوای چکاوک. شادی پر ارزش ترین و کم ارزش ترین ماده در دنیاست.تنهاکودکان آن را می بینند. و تو. تو شادی را در حین پروازش به دام می اندازی و بعد در همان لحظه آزادش می کنی.کاری جز این نمی توان با آن کرد. و تو می خندی. تو در برابر این شکوهی که اهدا شده، در برابر این شکوهی که دریافت شده،می خندی.با این همه،تو هم مانند همه ، با این امر دهشتبار در زندگی ات، با این سایه ی بی نهایت سنگین ، سخت و گس ،سر و کار داری. تو در زندگی ات برای غم هم مانند سایر مسایل جا باز می کنی. تو چنان با محبت در را به روی غم می گشایی که غم خودش را ، راه و رسم تیره اش را گم می کند و دیگر قابل تشخیص نیست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:42 توسط سعید |
|
|
چه طور می توانم از تو تشکر کنم؟ آدمی به محبوب هایش
چیزهای زیادی می بخشد.کلام،آرامش،لذت.تو با ارزش ترین همه را به من بخشیدی: فقدان. محال بود بتوانم از تو بگذرم.حتی وقتی می دیدم ات دلم برایت تنگ می شد.خانه ی ذهن من،خانه ی قلب من،قفل و زنجیر شده بود.تو شیشه ها را شکستی و هوا به درون هجوم آورد.هوای یخ. هوای سوزان و تمام روشنی ها.تو برای من این آدم بودی از روز اول تولد و هنوز هم هستی.کسی که از طریق او،عشق و فقدان به درون من راه یافت. این گوهری است که تو برای من به ارث گذاشتی: فقدان و عشق. و این گوهر جاودانه است .این گوهر برای من،برای رسیدن از اکنون به اکنون ،تا ساعت مرگ ام،کافی خواهد بود. این گوهری است که تو از روز تولدت به من دادی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 0:30 توسط سعید |
|
|
تو اتاقی که در آن می نویسم،خوب می شناسی.تو به این اتاق
می آمدی و چرک نویس های مرا می خواندی.من دوست داشتم آن چه را که قابل نشان دادن نیست به تو نشان دهم:آشفتگی نوشته ها را، بی نظمی شان را به هنگام تولد.من فقط در تو و از طریق تو می نوشتم.من کاغذ سفید را به سمت چهره ی تو می گرفتم تا حداکثر روشنایی ممکن را به چنگ آورم.تو،این اتاق را خوب می شناسی.خوب می دانی که سمت راست من یک دیوار کتاب است و بر روی این کتاب ها یک سری نام.نام هایی که گاهی بر انسان سنگینی می کنند، گاهی انسان را مضطرب می کنند.و من امروز به خودم می گویم ـــ و این واقعه جدایی توست که مرا به سوی این مصیبت ابتدایی،مشترک و سودمند می کشاند ـــ من به خودم می گویم که این انسانها،حتی با احساس ترین شان حتی سرگردان ترین شان در اندیشه،آری،حتی معروف ترین و دانشمند ترین شان هم نتوانستند ـــ آگاهانه یا غیر آگاهانه ـــ از این غریزه فرار کنند.غریره ای کودکانه و ساده: نوشتن به منظور جبران جبران ناپذیر. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:48 توسط سعید |
|
|
لب را با لب در این سکوت در این خاموشی گویا گویاتر ازهر آنچه شگفت انگیز تر کرامت آدمی به شمار است در رشته بی انتهای معجزتی که اوست...
در این اعتراف خاموش, در این "همان" که تواند در میان نهاد با لبی لبی بی وساطت آن چه شنودن را باید... آن احساس عمیقمان, در این پیرانه سر که هنوز پرواز در تداوم است هم از آن گونه کز آغاز رابطه یی معجز آیت از یقینی که در آن آشیان گذشت
تا گمانی که به خاطری گذرد در آغاز یکی خزان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:41 توسط ماهک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
بین من و دنیاشیشه ای است.
نوشتن راهی است برای گذر از این شیشه بی آن که بشکند. ... سعید ستارپناه . |
| پیوندهای روزانه |
|
چرندیات افسانه نگاه سرد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
سعید ماهک |
| پیوندها |
|
صادق هدایت یغما گلرویی رسول یونان کافه تیتر زندگی ام را به خودم بسپار رویای خیس محمد صالح اعلاء |
|
RSS
|