![]() |
![]() |
|
| ...عقده هایم شعر شد,همه سنگینی ها شعر شد ............ |
|
گاه ریتمی را که دوست دارم از دست می دهم. این ریتم دو ضربی را،
حضور ــ غیاب، کلام ــ سکوت. حالا فقط در یکی از این حالت ها دست و پا می زنم و به گونه ای بی انتها در آن سقوط می کنم: گفت و گویی گنگ، سکوتی ممتنع،نت هایی اشتباه. برای از دست دادن چیزی،باید اول صاحب آن بود.ما هیچ وقت در این زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچ وقت چیزی را از دست نمی دهیم.در این زندگی فقط باید آواز خواند،باید با غبار روان های عاشق مان از ته گلو، از ته مغز ،از ته قلب، از ته روح آواز بخوانیم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:5 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
امروز صبح از خودم می پرسیدم که به چه چیزی احتیاج دارم.شاید به
سکوت. به سکوتی که شبیه ساحلی شنی است و در آن تمام سخن ها،تمام موسیقی ها می تپد.من می نویسم تا به این سکوت دست یابم.فردای روز جدایی ات،فکر کردم که دیگر نخواهم نوشت.جدایی اغلب ما را به این حال می اندازد.جدایی ما را به سوی رفتارهای کودکانه می کشاند.در حالت مالیخولیا،چیزی کودکانه نهفته است.آدمی می خواهد زندگی را تنبیه کند چرا که فکر می کند زندگی او را تنبیه کرده است.پس مانند کودکان قهر می کند و بلافاصله بعد نمی داند چطور آشتی کند.من خیلی زود دریافتم دوباره بنویسم. ده سال دیگر، تو کجا خواهی بود.تو باز هم در سکوت خواهی بود.سکوتی که ساعتهای هر روزرا به خود آغشته کرده است،بی آن که با این ساعت ها بگذرد، بی آن که با این ساعت ها بگذرد،بی آن که با این ساعت ها بگذرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:41 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
در روزهای پس از جدایی ات،عکس هایت را نمی توانستم تحمل کنم.
امروز آن ها برایم بی اهمیت شده اند. اکنون بی هیچ تاثیری به آن ها نگاه می کنم. من نیازی به مدرک،اثر یا نشانه ندارم. تو هیچ وقت به من تعلق نداشتی. تو هیچ وقت به هیچ کس تعلق نداشتی. تو با تمام وجود،کسانی را که با آن ها آشنا بودی دوست داشتی. تو هیچ گاه در این عشق،آزادی درخشانت را از دست ندادی. از این آزادی،تصویری وجود ندارد. وجود چنین تصویری محال است. تو در این عکسها نیستی. تو در طعم زندگی من هستی. تو در انسانهای آزادی هستی که می بینم. تو در کلام یک شاعری. مثلا" حمید مصدق. شعر هایش در دم مرا به یاد تو می اندازند. در حقیقت تو بیشتر در این شعر ها هستی،تا در اندازه تصاویر:((ما نمی توانیم کسی را دوست بداریم،بی آن که بی اختیار بخواهیم او را در قلب مان جای دهیم.حال آن که بودن یعنی بخشش قلب به کسانی که دوست داریم بی آن که آن ها را به خود بخوانیم. و چگونه می توان تا ابد قلب را بخشید؟)) پاسخ این سوال را تو می دانی. پاسخ این سوال را همه می دانند. پاسخ این سوال،حفظ ابهام سوال در تمام طول زندگی است. پاسخ،پاسخ ندادن است. پاسخ،تا ابد در درون سوال ماندن است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 3:51 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
نورانی ترین لحظه های زندگی من لحظه هایی است که به تماشای تو
قناعت می کنم. این لحظه ها از تنهایی و سکوت ساخته شده اند.روی تخت دراز می کشم یا پشت میز می نشینم یا در خیابان قدم می زنم.دیگر به دیروز فکر نمی کنم و فردا وجود ندارد. هیچ کس را نمی شناسم و هیچ کس برایم غریبه نیست.این تجربه ، تجربه ی ساده ای است. نباید آن را خواست. زمانی از راه می رسد باید آن را پذیرا شد. روزی تو دراز می کشی ، می نشینی یا قدم می زنی و همه چیز به راحتی به سراغت می آید. دیگر نمی توانی انتخاب کنی،هر آن چه از راه می رسد ،نشانی از عشق به همراه دارد.حتی شاید تنهایی و سکوت هم برای دریافتن این لحظه های خالص مورد نیاز نباشد. عشق به تنهایی کافی است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:14 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
من هنوز زنده ام، هنوز در حاشیه ام، هنوز هم راه ها را تماشا می کنم.
در آن ها، به آن چه به تو شباهت دارد، نگاه می کنم ـــ آن چه می سوزد، می رقصد، می خواند، امید می بندد، متحیر می سازد، شاد می کند. آری، این ها بیش از هر چیز به تو شباهت دارند، و آن ها تو نیستند ولی باز هم تو اند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:51 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
تو در زندگی روزمره ات،مرا با خود به دور دست ها می بردی،
نه، باید به زمان حال کامل، تنها به زمان حال بنویسم. باید به زمان گذشته ی دور در حال بنویسم.تو در زندگی روزمره ات مرا به دوردست ها می بری،تا به آن جا که زندگی روزمره و عشق ابدی در آغوش یکدیگر رقص را آغاز می کنند. من منتظر بازگشت تو هستم،دست خودم نیست،من منتظر غیر منتظره ام. منتظر چه چیز دیگری می توانم باشم. من به آن چه امید بستنی نیست، امیدوارم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:22 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
به زودی تقویم ها را عوض خواهیم کرد.ولی مهم نیست.من هرگز در زمان زندگی نکردم.
به نظرم هیچ کس،هیچ گاه در زمان زندگی نکرده است.در خلاء چرا،در فقدان چرا، ولی در زمان نه.ما در خلاء زندگی می کنیم که با واقعه ای آغاز گشته است. ما از واقعه ای به واقعه ای دیگر می رسیم و گاهی سال ها زمان لازم است تا واقعه ای، به دنبال واقعه ای دیگر رخ دهد. و بین این دو واقعه:خلاء. البته نه خلاءکامل:گاهی وقت ها روشنایی زیبای یک چهره،یک کلام،یک احساس ما را دربر می گیرد.من چهره تو را بی نهایت دوست دارم.تماشا کردن یعنی در حاشیه بودن.آدم وقتی درون چیزی است، نمی تواند آن را ببیند.و در این زندگی آدم فقط می تواند در حاشیه باشد. هیچ وقت نمی توان به طور کامل درون زندگی بود. این زندگی مانند این جدایی،برای قلبی که به ما اهدا می کند،خیلی تنگ است. درون ما همیشه کسی هست،که نیست.کسی که نگاه می کند و خاموش می ماند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:4 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
برای این که از این دنیا جدا شوم.کافی است توجه ام را به چیزی جلب کنم که
طنین می اندازد: به حقیقت ،به صدای باران روی سقف ماشین،به کلمه های عاشقانه یا به صدای تو. ملایمت،وقار،جذابیت: این کلمه هارا بارها و بارها برای وصف تو بکار برده ام. آن ها دیگر توان خود را از دست داده اند. من این کلمه ها را کنار می گذارم تا کلمه ی مناسب تری بیابم: روشنایی. در این زندگی ظلمانی روشنایی با ارزش ترین موهبت است ـ حتی وقتی که این روشنایی ما را بکشد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:36 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
در هر زندگی چیزی دهشتبار وجود دارد.در عمق هر زندگی،چیزی
دهشتبار،سنگین،سخت و گس وجود دارد.چیزی مانند یک رسوب، سرب،لکه.رسوب غم ،سرب غم ،لکه ای از غم. همه ما کمابیش به بیماری غم مبتلا هستیم،کمابیش.این بیماری حتی در جشن های مان هم وجود دارد.شادی کمیاب ترین ماده در این دنیاست.شادی هیچ ارتباطی با سرخوشی،خوش بینی و یا شور و شوق ندارد.شادی یک حس نیست.چرا که تمام احساس های ما محسوس هستند.شادی از درون سر چشمه نمی گیرد بلکه در بیرون پدیدار می شود.شادی چیزی است جاری، سبک چون هوا، در پرواز، یک هیچ. ما برای غم اعتبار بیشتری قائل هستیم تا برای شادی.برای غمی که پیشینه اش،وزن اش و عمق اش را به رخ می کشد.شادی هیچ پیشینه،وزن و عمقی ندارد.در دم متولد می شود،در پرواز است،در لرزش آوای چکاوک. شادی پر ارزش ترین و کم ارزش ترین ماده در دنیاست.تنهاکودکان آن را می بینند. و تو. تو شادی را در حین پروازش به دام می اندازی و بعد در همان لحظه آزادش می کنی.کاری جز این نمی توان با آن کرد. و تو می خندی. تو در برابر این شکوهی که اهدا شده، در برابر این شکوهی که دریافت شده،می خندی.با این همه،تو هم مانند همه ، با این امر دهشتبار در زندگی ات، با این سایه ی بی نهایت سنگین ، سخت و گس ،سر و کار داری. تو در زندگی ات برای غم هم مانند سایر مسایل جا باز می کنی. تو چنان با محبت در را به روی غم می گشایی که غم خودش را ، راه و رسم تیره اش را گم می کند و دیگر قابل تشخیص نیست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:42 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
چه طور می توانم از تو تشکر کنم؟ آدمی به محبوب هایش
چیزهای زیادی می بخشد.کلام،آرامش،لذت.تو با ارزش ترین همه را به من بخشیدی: فقدان. محال بود بتوانم از تو بگذرم.حتی وقتی می دیدم ات دلم برایت تنگ می شد.خانه ی ذهن من،خانه ی قلب من،قفل و زنجیر شده بود.تو شیشه ها را شکستی و هوا به درون هجوم آورد.هوای یخ. هوای سوزان و تمام روشنی ها.تو برای من این آدم بودی از روز اول تولد و هنوز هم هستی.کسی که از طریق او،عشق و فقدان به درون من راه یافت. این گوهری است که تو برای من به ارث گذاشتی: فقدان و عشق. و این گوهر جاودانه است .این گوهر برای من،برای رسیدن از اکنون به اکنون ،تا ساعت مرگ ام،کافی خواهد بود. این گوهری است که تو از روز تولدت به من دادی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 0:30 توسط .سعید ستارپناه... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
تو برای من همیشه
دست نیافتنی بودی، حتی وقتی به من نزدیک بودی من تو را با علم به این موضوع دوست داشتم. .سعید ستارپناه..... |
| پیوندهای روزانه |
|
دفتر دل آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
صادق هدایت دیگه خسته نیستم محمد صالح اعلاء یغما گلرویی رسول یونان رویای خیس زندگی ام را به خودم بسپار |
|
RSS
|